X
تبلیغات
بنویس سوری...

بنویس سوری...

من یک زن هستم.جدای از همه آنچه کسب کرده ام.. من یک زن هستم.

چقدرکار....

چقدرمازنها کارداریم .چقدرمسئولیت!

اداره یک مرد خودش یک دنیا مدیریت وسیاست دارد.بچه ها هرکدامشون توهرمرحله اززندگیشون نیازبه یک مادرهمراه ومدیر وسیاستمداردارند.

کارهای دیگرمن روی زمین مونده .چرانمیتونم قبول کنم که کناراین مسئولیتها تدریس کافیه .چرا دست از کارحرفه ای نمیکشم؟

چرا هنوز انقدرازخودم توقع دارم .چرا خودم روموفق نمیدونم. خدایا من چرا ازخودم راضی نمیشم؟

مگه یک زن چقدر توان مسئولیت داره ؟

البته اگر قرارباشه هرکدوم رو ناقص انجام بده مهم نیست ولی من ...

نه بازهم باید تلاش کنم. چقدردوست داشتم چهارتابچه داشتم .دوتادختر ودوتاپسر،پروانه نظام مهندسیم رو هم فعال میکردم .تدریس هم داشتم .شوهرم هم اززندگی با من راضی بود و....چقدرارزو....

خدایا مابنده هات دنبال چی میگردیم .تو چقدرازما میخوای؟

+ نوشته شده در  92/04/12ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

من مقصرم

ازدیروز سرم خلوت شده .5-6 تا وبلاگ رو دارم آپ میکنم. دیروزصبج رفتم به مدرسه بچه ها سرزدم. تصمیم گرفتم به این فکرنکنم که اگرماشین زیرپام بود چقدرخوب بود.به خودم گفتم من با آژانس رفت وآمد میکنم. هزینه اش رو هم همسرم میده. ازوقتی رسیدم تلاش کردم نهارروحاضرکنم اما نشد. ازهمسرم خواستم ساندویچ بگیره .امروز که داشت میرفت تا گفتم میخوام برم بیرون گفت ساعت چند زنگ میزنی نهاربگیرم. بهم برخورد وتندجواب دادم که از سرزدن من به مدرسه بچه ها تشکرنکردی ولی حاضرنشدن نهاررو به رخم کشیدی.رفت.پشیمان شدم. چیزی نگفته بود.میتونستم جواب ندم. البته نباید میخندیدم چون او بیشتر اشکالم رو به رخم میکشید .اما تندی هم غلط بود. ماحصل این برخوردهای ما شده دختری که "خودکنترلی " نداره!

یعنی مادرش هم نداره. مدرک وکار وموقعیت وپول و...همه دربرابر مشکلات اینچنینی هیچه،هیچ.

دنبال راه تقویت خودکنترلی میگردم .دوستان کمکم کنید

+ نوشته شده در  91/10/10ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

بدبختی یاخوشبختی؟

سوری مثل خرتوگل مونده!

داروندارم روریختم توشهرغریب که ناتوانی همسرم درتامین مسکن جبران کنم ویه خونه زندگی معمولی که حداقل ازمهمان خجالت نکشم برای خودمون فراهم کنم.حالاکه خونه روبه اتمامه حضرت آقا هوس بچه سوم کرده.

نمیدونم من بدبختم یا خوشبخت ؟نمیدونم درست وغلط چیه؟ نمیدونم راه درستم کدومه؟

من دوست دارم درس بخونم.دوست دارم پروانه این نظام مهندسی دردگرفته روبگیرم ،دفتربزنم ،شاگردام رو پوشش بدم و...شوهرم به همه اینها میخنده وکارخودش ر ومیکنه.

بعضی وقتها ازاین  نوع حرف زدن بدم میاد. فقط بدیهای همسرم رو میبینم.مرد یعنی چی ؟ یعنی اونی که من میخوام؟من تعریف میکنم؟من تایید میکنم؟

چه چندش آور! یک موجود منفعل وبی شخصیت !منکه اینطوری دوست ندارم .پس چرا دربرابرش می ایستم؟زندگی یعنی چی؟ چرا من زندگی بلدنیستم؟!من یادگرفتم درس بخونم ،زیاد!یادگرفتم نماربخونم با دقت،روزه ،حجاب،کارکنم،بچه دارشم ،تربیت کنم...

ما انگارهنوز زندگی بلدنیستم.چه فاجعه ای!

+ نوشته شده در  91/09/26ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

له شدم

دنبال یه راهی میگردم که فکر نکنم. دیروز دوتا قرص خوردم که دیگه تلو تلو میخوردم.  باز هم سرزنشم کرد. اصلا چرای قضیه براش مهم نیست.وقتی فکرم داغونه آرزوی عدم میکنم. وفتی نمیتونم حرفم رو بهش بفهمونم،واو تهدیدم میکنه که حق نداری سرکار بری یا جق نداری با کسی رفت و آمد کنی  یا هر علاقمندی دیگری که من در ززندگی دارم ازم میگیره وهیچ منطقی هم پشتش نیست  یا طبق معمول لزومی نمیبینه که برای من منطق بیاره و......فکرم از کار میفته .از زندگی سیر میشم.او خوب میدونه که  محل کار من در شان من ودر توان من ومورد علاقه من نیست.خوب یادشه که او ازمن خواست برای کمک به خونه این کار روبکنم. بارها بهش گفتم من فقط به درس خواندن وپژوهش  علاقه دارم.براش مهم نیست .میگه تو ظرفیتش رو نداری.

دقیقا وقتی به این نتیجه میرسه که در یک مورد خاص مثل خودش زیر حرفم بزنم. وقتی دنبال حقم باشم.

درست میگه .وقتی زحمت مضاعف میکشم ،وقتی شبها به فکرنهار فرداهستم یا لباسهای که باید شسته شه وخشک واتو...وقتی اجازه رانندگی ندارم وباید خودم بیشتر هزینه های رفت وآمد هفته ام رو دربیارم....وقتی خودم باید به فکر درد مسکن باشم....وقتی در امور تربیتی بچه ها او فقط حکم میدهد بیتوجه به اثرات تربیتی ومن باید هم تاثیر خطاهای او را از بین ببرم هم اورا بازبان خوش از خشکی و صدور دستور به فکر وتدبیر برای آموزش وپرورش دینی وغیر دینی بچه ها برسونم، وقتی نیازهای ماد ی من وبچه ها ماهها درصف میمانند و آخر هم خودم....نیازهای روحی من که هیچ!

حداقل این حق رو دارم که وقتی صبح روز قرار زیر حرفش میزند عصبانی بشم ومقابله به مثل کنم تابدی کارش را بفهمد.

اما او در مقابل موضع گرفت وبیرون رفتن رو ممنوع کرد  ووقتی فهمید درجلسه مادران برای پسرمون شرکت کردم ،گفت به خدا واگذارت کردم ونفرینت کردم. یعنی فقط من مهم بودم  نه بچه.

چی بگم؟ ای کاش مادری بود یا پدری یا حداقل دااش ایران بود. میرفتم.شاید بعد ازسالها برام یه کادو میگرفت و شاید از دلم در میاورد. ولی او همیشه متوقع وطلبکاره.

از صبح تا حالا هم که در حال گریه ونماز ودعاهستم وروحم تعطیله، فقط نگران نهاره. مدام بچه ها رو میفرسته که مامان نهار دیر شد

حالا من باید بزرگ باشم تا مردی که ده سال ازمن بزرگتره  ...بزرگ کنم.سخته،من نیاز داشتم به او تکیه کنم. میخواستم تنهاییهام رو پر کنه، تو جامعه ای که اگر به سحتی هم فکرم را پیدا کنم باز هم او اجازه ارتباط نمیدهد ،خودش هم  با حرفها و افکارش داره هرروز از من دورتر میشه..خدایا تا کجا قراره پیش بریم؟!

+ نوشته شده در  90/10/23ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

دردها

از آن روزهای خسته کننده دنیاست امروز!انگار هیچوقت نمیخواهد عادت شود این جابجایی، تهران به قم را میگویم.

نمیدانم دردمن کجاست ؟

متوقف شده ام .سالهاست. از وقتی مادرم مرد. پژمردم ولی انقدر خندیدم که هیچکس نفهمید. همه گفتند چه صبری دارد این دختر وسرشان را گرداندند و درگوش هم :عجب بُلهیست.

ومن باز خندیدم که آنها همانطور فکر کنند.

حسودیم میشود به همه انهایی که به دلگرمی پدر یا مادر یا هردو پیشرفت میکنند. من چکار میکنم؟ کسی میداند؟ کجا میروم؟ شوهرم که پیشم مینشیند یا د همه خواسته هایم میفتم که او براورده نکرده است.

خیلی که جلوی خودم را بگیرم دو تایش را میگویم. واو ار من دور میشود. تهران که هستیم میرود پایین یا سر بازی رایانه!

قم که هستیم مثل الان فرار میکند  به مدرسه وکار و....

هیچ کاری برایم جالب نیست.

پروژه هم انجام دادم  که فکر میکردم ارزوی براورده نشده من است و....هیچ بود وهیچ.

تدریس دانشگاه هم بیخود بود. بیهوده وبی هدف !

استخدام هم شدم .انهم بیخود بود.این هفته باید برنامه امسال را بچینیم. حالم از قیافه مدیر ومعاون مدرسه بهم میخورد حتی از همکارهایم.همه یاد گرفته اند دروغ بگویند وزرنگی کنند وپیشرفت .

دروغ میگویند مثل سگ!

دیروز میگوید من اخر تیر کنکور دادم والان فهمیدم ارشد قبول شدم. دروغ میگوید خیلی زرنگ وسیاستمدار است . ده سال است ازدواج کرده و هنوز بچه ندارد. سه روز پیش اقاست وسه روز قم. ماشین را برمیدارد وتنها میاید ومیرود.همان کاری که من پیدا نکردم او پیدا کرده و شرکت هم میرود. ومن اسیر مردی هستم که نمیگذارد اب بدون اجازه اش بخورم.قبل ازدواج با رانندگی من موافقت کرد وحالا که بچه ها بزرگ شده اند اجازه نمیدهد.

از ده تا خواسته من یکی را با منت قبول میکند. حتی خرید دو تا لباس توی خانه.....

نه خانه برایم دلخوشی دارد نه بیرون خانه ! هر چه به خودم تلقین میکنم شوهرسالم دارم  با دوتا بچه دسته گل، بیفایده است.

شاید اگر پدرم بود یا مادرم ،یک ساعت بودن با انها اذیتهای شوهر را قابل تحمل میکرد. اگر برادری داشتم که هرروز داستان جدیدی نداشت...من چرا اینطورم واو چرا انقدر فرق دارد؟!

تغییر کرده یا همینطور بوده ؟چقدر ازش دفاع کردم! مجبور بودم .انها که ازش بد میگفتند یک پاپاسی هم نمیارزند.

زندگی من وبرادرم زمین تا اسمان با هم فرق دارد. او رفت دنبال زندگی خودش و دوسال است که ندیدمش.

واو هرروز ازمن دورتر میشود وبچه هایش ....به خانم جدیدش نزدیک میشوند. دنیا مال ادمهای دروغگو وحیله گر است ،نه من  که دروغ نمیگویم و نه زن اول او که ناشیانه دروغ میگفت. شاید روزی به او بگویم که دنیا مال مانیست.  ....

مارمولک بزرگی در حیاط راه میرود . بچه تون پایینه خانم تو زیرزمین. نگرانش نباشید زیرزمین ما پر از سوسک مرده است. همیشه همینطوره، من با نفرت انتظار کارگر رو میکشم واگر خودم دست تو جیب نکنم باید با نفرت دوبرابر همه جا را بشویم....وقتی هم که کار گر میاید شوهرم لبخند فاتحانه ای میزند که هم او خرج نکرده وهم  خانه تمیز شده. چه اهمیتی دارد که من راضی باشم یا نه!

امروز صبح که گفتم پانزده تومان بده برای کارگر گفت گرانه ،خودم کارگرت میشم . ویک ساعت پیش با تنفر وعصبانیت فقط حیاط را جارو کرد ورفت.

من ماندم با همه غصه ها وتنهاییها ودلزدگیها و.....والبته بدهکاری کاری که او کرده.

این دنیا چه خبر است؟ بیچاره بچه های من ! از یک مادر غمگین ودلخسته چه بچه هایی بار میاید...

مادری که دوست دارد تنهایی غربت را با دوستانش اسان کند و شوهر نمیگذارد...مادری که میخواهد برادر را ببیند وشوهر شرطی میکذارد که او نتواند...

مادری که دوست دارد ماهی دوبار به مزار پدر ومادر سر بزند وشوهر نمیخواهد ..

مادری که از کهنگی وخرابی خانه ووسایلش خسته است وشوهر بیتفاوت...

مادری که دوست دارد لباس کهنه اش را کنار بگذارد ونو بپوشد وشوهر پول نمیدهد...

مادری که ضعیف است وناتوان ،کمک میخواهد برای کار خانه  و شوهر نمیخواهد.....

مادری که نمیخواهد زیر بار زور برود اما شوهر زور میگوید...

دیروز که وارد قم شدیم یکباره یاد همه مشکلاتی افتادم که با رانندگی من حل میشد....واو نگذاشت. پنهانی کلاسهای نظری را رفتم و او فهمید و نگذاشت ادامه دهم...

نه من را سرویس میدهد نه پول اژانس میدهد...

شاید اگر یکی یکدانه نبودم ومادر انطور خودش را به پای من فدا نکرده بود ...اگر همیشه بهترین لباس را نداشتم ...اگرفوق ایسانس بهترین رشته از بهترین دانشگاه را نداشتم ....اگر میتوانستم هر زوری را بشنوم....اگر دلم به عادتهای خاله زنکی خوش بود.....چگونه ؟ با کدام پول ؟ به اعتبار کدام پدر ومادر وخواهر وبرادر......؟

بهترین بودن اشتباه بود. ایکاش مادرم سعی نمیکرد من را بهترین کند وبهترینها را برایم فراهم کند!ای کاش هیچی نبودم .شاید دلم خوش بود به همینها که دارم.

لعنت به این دنیا ! نمیدانم کی تمام میشود؟!

فقط یه چیز خوبه ! قرانی که حفظ کردم . کلاس قران که میرم انگار از دنیا فارغ میشم. ..

  

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

متشکرم

خيلي خوشحال ميشم وقتي میبینم زنهایی هستند که مطالب من رو دوستانه میخوانند و نظر خواهرانه میدهند .

متشکرم.

واقعیتش من این صفحات رو برای زندگی میخوام .اتفاق جدیدی که برایم افتاد خیلی مفصله ولی دلم میخواد اونرو بنویسم واین وبلاگ بمونه تا اگر خدای نا کرده به سن 70 رسیدم اون رو بخونم ودرس بگیرم.

قضیه مربوط میشه به مادر همسرم.

+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

آخرش...

تماس گرفتم با دفتر مرجعم .

-سلام سوال داشتم

-سلام بفرمایید

-قراری گذاشته بودم با همسرم قبل از عقد حالا که میخوام اجرا کنم همسرم مخالفت میکنه

-چه قراری بوده ؟

- رانندگی

- اگر شرط ضمن عقد بوده میتونید  انجام بدید اما  اگر صحبت قبل از عقد بوده اخلاقا باید انجام دهند ولی واجب نیست

-پس منهم میتونم حرفها وقرارهای ان زمانم را عوض کنم.

- بله ...ولی اگر در زندگی مشکلی ندارید تلخش نکنید

- یا من باید بگذرم که به کام من تلخ میشه یا او باید کوتاه بیاد که به کام او تلخ میشه من حتی حاضرم یادبگیرم وبخاطر او رانندگی نکنم.

-چرا موافقت نمیکنه؟

-چرا نداره اوهم مثل شما مگه شما اقایان استدلال میکنید برای حرفهایتتان

- (با شرمندگی )نه من اجازه میدهم خانمم رانندگی رو یاد بگیره

-تکلیف شرعی من چیه ؟

- نمیتونید بی اجازه او اقدام کنید....خانم این صبر ها ارزش داره ..خدا به شما اجر میده ...اجرتان را ضایع نکنید

-انشالله که اینطور باشه

آرام شدم . میسپارم به خدا...

+ نوشته شده در  90/04/26ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

ای کاش .....

بعضی وقتها انقدر غلظت تلخی تو زندگیم بالا میره که حتی نمیتونم آرزوی مرگ کنم.گریه هم بی فایده است . شاید آرزوی عدم تنها راه باشه که اونم بیفایده است. رضا نمیتونه به احساس من توجه کنه. هیچوقت کسی به احساس او توجه نکرده ...تو خانواده او زن فقط یک کارگر بوده که سهمی از دنیای بیرون از مطبخ نداشته .او این ایراد رو میدونه .خودش روز خواستگاری گفت. والبته گفت که نمیخواد مثل پدرش باشه. سعی کرده ولی من خیلی بیشتر از این حرفها به توجه ومحبت احتیاج دارم. حتی وقتی من به او توجه میکنم که کمی از سردی رابطه کم کنم او خودش رو عقب میکشه و احساسش رو پنهان میکنه. با همه تفاوتهایی که داریم وهمه انچه ازش میخوام واو نداره و نمیخواد داشته باشه،ته دلم دوستش دارم اینبار هم اون با یک شب نزدیکی به خیال خودش کار رو تمام میکنه ولی من نمیخوام تو این قضیه سوری قبلی باشم. از وقتی تهران نبود وکلاس رانندگی رفتن من رو فهمید و تلفن پشت تلفن که راضی نیستم به ولله.... ده بار پشیمان شدم که ولش کن اینم به جهنم .بدون رضایت او کاری نکن...اما او خودش قبل ازدواج رانندگی من رو پذیرفت. حالا حرفش رو عوض کرده ....برای من خیلی بده که با فوق و استادی و کار و...... تو این جامعه مزخرف گواهینامه نداشته باشم. چکار کنم خدا....پشتم میلزه از حرفهاش از راضی نبودنش ......خسته ام از حکم کردن هاش که حتی پنج دقیقه نمیشه در موردش با اون حرف بزنم. خسته ام از کوتاه اومدن......نه دوست ندارم مثل مردهای دیگه سیب زمینی وبی رگ باشه ولی این وضعیت امنیتی اطلاعاتی ومدام چک شدن واجازه گرفتن ..... خسته ام خسته.... دیروز که رفته بودم پیش دکتر ،همون که رضا اصلا ازش خوشش نمیاد و دوسالی نگذاشت پیشش برم تا به این روز افتادم تا شنید وقت حج واجب من شده ،کلی از حج خودش تعریف کرد. چه تعریفی.... گفتم خدایا اخرش امسال این دکتر میرن بهشت ومن که انقدر زحمت دین کشیدم با این اذیتهای رضا میرم ته جهنم. خدایا خوب مارو بی صاحب ول کردی ها....من این دردهام رو به کی بگم که درست راهنماییم کنه ؟
+ نوشته شده در  90/04/23ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

سلام آسمان

پیامبر رحمت "صلوات الله علیه وآله وسلم" فرمود:

"ای مردم در این ماه درهای آسمان به روی شما باز میشود ،پس از خدایتان بخواهید که به روی شما نبندد (آنرا)

ودرهای جهنم بسته میگردد پس از خدایتان بخواهید که بر شما نگشاید (آنرا)..


+ نوشته شده در  89/05/23ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

توی این شهر ،غریبی خیلی عذابم میده.خصوصا که تلاشهایم برای ارتباط با آدمهایی که فصل مشترکمان غربت بود و مذهب و....به دلیل بسته بودن ارتباطات همسرم بی نتیجه ماند.

میگه که من بهت اعتماد دارم اما در عمل انگار میخواد ما رو تو یک دایره بسته که خودش هم در مرکز و  هم محیط بر اونه ،نگه داره.

تو محیط کار که به همکارها گفتم دلم براتون تنگ میشه ،همه با تعجب نگاه کردند. اینجا همه درگیر کار و خانوادشون هستند. ومن که با تمام شدن فصل درس بیکار میشم و خانواده ای هم اینجا ندارم وبرای ارتباط با ادمها باید همه رو از گزینش همسرم بگذرونم.....احساس کمبود میکنم...احساس تنهایی وغربت.........

گیر کردم.  

+ نوشته شده در  89/03/20ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  |