بنویس سوری...

من یک زن هستم.جدای از همه آنچه کسب کرده ام.. من یک زن هستم.

دکترزنان خوب میخوام.

موندم بی دکتر!!دکترای اینجارو نمیپسندم. اینجا دکتر کمه واینایی که من دیدم خیلی رو خودشون حساب میکنن. چقدر دفعات پیش راحت بودم. چکارکنم نمیدونم. راستی همین دکتر اینجامجبورم کرد برم سونوسه بعدی. خیلی سخت بود که مرد سونومیکرد.ولی چاره نبود! خلاصه دیدمش! طبق معمول گفتم جنسیت رو نگه 1 دکتر بیشعور بالهجه غلیظش گفت : "یعنی نگم پسره " حرصم دراومد. مزش رفت. سرپسرقبلیمم دکتربی ظرفیت خودم بهم گفت. نمیفهمن انگار!بابانمیخوام بدونم. بیمزه میشه! فکرمیکنن اگه بگن پسره میمیرم ازخوشی. فقط سر دخترم تونستم بیخبربمونم تابعدازبهوش اومدن. حالااینارو ولش،بی دکتری چه کنم !اونم درهفته 20 ام.
+ نوشته شده در  93/04/22ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

همه زندگیم شده " من"

سوری !

انقدر نگو "من" تصمیم گرفتم این خونه رو بسازم.

سوری!

انقدر نگو "من " همه پولم رو ریختم اینجا.

سوری!

انقدر نگو " من " با تو همه جور همکاری کردم.

سوری !

انقدر نگو "من  " ، " من " ،" من "...................

هیچی مال تونیست.

نه اسم ورسمت

نه خوشگلیت

نه پولت

نه خوبیهای بابات

نه بچه هات

نه هیچ چیز دیگه.

همش امانته ،هرلحظه ممکنه ازت بگیره.

شاید اگراینجوری فکر کنی انقدر از زمین وزمان شاکی نباشی،سوری !

+ نوشته شده در  93/04/22ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

هفته یازدهم

الان تو هفته یازدهم هستم.  فرزند سوم من الان به اندازه یک انجیره. 3/8 سانتی متر طول و 8 گرم وزن داره. باورتون میشه ؟ ریشه دندانهای کوچکش درزیر لثه در حال شکلگیریه.انگشتان دست وپاش دارن از هم جدامیشن وبزودی میتونه دستش رو مشت کنه (انشالله )حرکاتش مثل رقص در آب میمونه. آخه لگدزدن یه آدم کوچولو قدانجیر ......

هفته پیش، روز عید یکی ازدوستانم برام چندنوع غذافرستاد.

خورش کنگر

لازانیا

کتلت

بهمراه سبزی خوردن

اعتراف میکنم که دستپختش خیلی خوبه.عطرادویه هاش هوش ازسرم برد.چه ثواب بزرگی کرد.غیراز اینکه بابت ویارمن مدتهابود همه غذای خانگی نخورده بودند ،هم سحر وافطار شوهرم جور شد ،هم میل من به غذا بازشد.

فقط یک زن حامله میتونه بفهمه اینکار چقدر ارزش داره!

+ نوشته شده در  93/02/30ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

من باردارم

من الان هفته دهم بارداری هستم. چندماه پیش بود که تصمیم گرفتم فرزند سومم رو به دنیا بیارم. هیچکس به اندازه من نمیدونه کم فرزندی وخواهر وبرادرنداشتن زن ومرد چقدرسخته!

دوست ندارم بچه هام دراینده تنهایی من رو تجربه کنند. دوست دارم دخترم حداقل یه خواهرداشته باشه که با هم حرف بزنند،راحت حرف بزنند،کلی خاطرات مشترک داشته باشن ،اگه دلشون از برادرشون گرفت یکی رو داشته باشن که بتونن باهاش راحت همفکری کنن ومجبورنشن سفره دلشون رو پیش غریبه بازکنن.

شایدهم پسرباشه !خوب خوش بحال پسرم میشه ،مثل برادرمن تنها نمیمونه!

ولی اگه اینطوربشه باورم نمیشه که با این ویار وحشتناک جرات کنم یکباردیگه حامله بشم.الان چندهفته است که اشپزخونه تعطیله ،حتی نمیتونم به شوهرم توضیح بدم که چطور اشپزی کنه!

خوبیش اینه که میگذره وثمره خوبی داره ،میدونم با کارهای فوق برنامه من ،با تنهایی وغربت ،سخته ولی ته دلم خوشحالم که یه گنجینه دیگه برای خودم وهمسرم وفرزندانم وخیلیهای دیگه دارم به دنیا میارم.

+ نوشته شده در  93/02/20ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

چقدرکار....

چقدرمازنها کارداریم .چقدرمسئولیت!

اداره یک مرد خودش یک دنیا مدیریت وسیاست دارد.بچه ها هرکدامشون توهرمرحله اززندگیشون نیازبه یک مادرهمراه ومدیر وسیاستمداردارند.

کارهای دیگرمن روی زمین مونده .چرانمیتونم قبول کنم که کناراین مسئولیتها تدریس کافیه .چرا دست از کارحرفه ای نمیکشم؟

چرا هنوز انقدرازخودم توقع دارم .چرا خودم روموفق نمیدونم. خدایا من چرا ازخودم راضی نمیشم؟

مگه یک زن چقدر توان مسئولیت داره ؟

البته اگر قرارباشه هرکدوم رو ناقص انجام بده مهم نیست ولی من ...

نه بازهم باید تلاش کنم. چقدردوست داشتم چهارتابچه داشتم .دوتادختر ودوتاپسر،پروانه نظام مهندسیم رو هم فعال میکردم .تدریس هم داشتم .شوهرم هم اززندگی با من راضی بود و....چقدرارزو....

خدایا مابنده هات دنبال چی میگردیم .تو چقدرازما میخوای؟

+ نوشته شده در  92/04/12ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

من مقصرم

ازدیروز سرم خلوت شده .5-6 تا وبلاگ رو دارم آپ میکنم. دیروزصبج رفتم به مدرسه بچه ها سرزدم. تصمیم گرفتم به این فکرنکنم که اگرماشین زیرپام بود چقدرخوب بود.به خودم گفتم من با آژانس رفت وآمد میکنم. هزینه اش رو هم همسرم میده. ازوقتی رسیدم تلاش کردم نهارروحاضرکنم اما نشد. ازهمسرم خواستم ساندویچ بگیره .امروز که داشت میرفت تا گفتم میخوام برم بیرون گفت ساعت چند زنگ میزنی نهاربگیرم. بهم برخورد وتندجواب دادم که از سرزدن من به مدرسه بچه ها تشکرنکردی ولی حاضرنشدن نهاررو به رخم کشیدی.رفت.پشیمان شدم. چیزی نگفته بود.میتونستم جواب ندم. البته نباید میخندیدم چون او بیشتر اشکالم رو به رخم میکشید .اما تندی هم غلط بود. ماحصل این برخوردهای ما شده دختری که "خودکنترلی " نداره!

یعنی مادرش هم نداره. مدرک وکار وموقعیت وپول و...همه دربرابر مشکلات اینچنینی هیچه،هیچ.

دنبال راه تقویت خودکنترلی میگردم .دوستان کمکم کنید

+ نوشته شده در  91/10/10ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

بدبختی یاخوشبختی؟

سوری مثل خرتوگل مونده!

داروندارم روریختم توشهرغریب که ناتوانی همسرم درتامین مسکن جبران کنم ویه خونه زندگی معمولی که حداقل ازمهمان خجالت نکشم برای خودمون فراهم کنم.حالاکه خونه روبه اتمامه حضرت آقا هوس بچه سوم کرده.

نمیدونم من بدبختم یا خوشبخت ؟نمیدونم درست وغلط چیه؟ نمیدونم راه درستم کدومه؟

من دوست دارم درس بخونم.دوست دارم پروانه این نظام مهندسی دردگرفته روبگیرم ،دفتربزنم ،شاگردام رو پوشش بدم و...شوهرم به همه اینها میخنده وکارخودش ر ومیکنه.

بعضی وقتها ازاین  نوع حرف زدن بدم میاد. فقط بدیهای همسرم رو میبینم.مرد یعنی چی ؟ یعنی اونی که من میخوام؟من تعریف میکنم؟من تایید میکنم؟

چه چندش آور! یک موجود منفعل وبی شخصیت !منکه اینطوری دوست ندارم .پس چرا دربرابرش می ایستم؟زندگی یعنی چی؟ چرا من زندگی بلدنیستم؟!من یادگرفتم درس بخونم ،زیاد!یادگرفتم نماربخونم با دقت،روزه ،حجاب،کارکنم،بچه دارشم ،تربیت کنم...

ما انگارهنوز زندگی بلدنیستم.چه فاجعه ای!

+ نوشته شده در  91/09/26ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

له شدم

دنبال یه راهی میگردم که فکر نکنم. دیروز دوتا قرص خوردم که دیگه تلو تلو میخوردم.  باز هم سرزنشم کرد. اصلا چرای قضیه براش مهم نیست.وقتی فکرم داغونه آرزوی عدم میکنم. وفتی نمیتونم حرفم رو بهش بفهمونم،واو تهدیدم میکنه که حق نداری سرکار بری یا جق نداری با کسی رفت و آمد کنی  یا هر علاقمندی دیگری که من در ززندگی دارم ازم میگیره وهیچ منطقی هم پشتش نیست  یا طبق معمول لزومی نمیبینه که برای من منطق بیاره و......فکرم از کار میفته .از زندگی سیر میشم.او خوب میدونه که  محل کار من در شان من ودر توان من ومورد علاقه من نیست.خوب یادشه که او ازمن خواست برای کمک به خونه این کار روبکنم. بارها بهش گفتم من فقط به درس خواندن وپژوهش  علاقه دارم.براش مهم نیست .میگه تو ظرفیتش رو نداری.

دقیقا وقتی به این نتیجه میرسه که در یک مورد خاص مثل خودش زیر حرفم بزنم. وقتی دنبال حقم باشم.

درست میگه .وقتی زحمت مضاعف میکشم ،وقتی شبها به فکرنهار فرداهستم یا لباسهای که باید شسته شه وخشک واتو...وقتی اجازه رانندگی ندارم وباید خودم بیشتر هزینه های رفت وآمد هفته ام رو دربیارم....وقتی خودم باید به فکر درد مسکن باشم....وقتی در امور تربیتی بچه ها او فقط حکم میدهد بیتوجه به اثرات تربیتی ومن باید هم تاثیر خطاهای او را از بین ببرم هم اورا بازبان خوش از خشکی و صدور دستور به فکر وتدبیر برای آموزش وپرورش دینی وغیر دینی بچه ها برسونم، وقتی نیازهای ماد ی من وبچه ها ماهها درصف میمانند و آخر هم خودم....نیازهای روحی من که هیچ!

حداقل این حق رو دارم که وقتی صبح روز قرار زیر حرفش میزند عصبانی بشم ومقابله به مثل کنم تابدی کارش را بفهمد.

اما او در مقابل موضع گرفت وبیرون رفتن رو ممنوع کرد  ووقتی فهمید درجلسه مادران برای پسرمون شرکت کردم ،گفت به خدا واگذارت کردم ونفرینت کردم. یعنی فقط من مهم بودم  نه بچه.

چی بگم؟ ای کاش مادری بود یا پدری یا حداقل دااش ایران بود. میرفتم.شاید بعد ازسالها برام یه کادو میگرفت و شاید از دلم در میاورد. ولی او همیشه متوقع وطلبکاره.

از صبح تا حالا هم که در حال گریه ونماز ودعاهستم وروحم تعطیله، فقط نگران نهاره. مدام بچه ها رو میفرسته که مامان نهار دیر شد

حالا من باید بزرگ باشم تا مردی که ده سال ازمن بزرگتره  ...بزرگ کنم.سخته،من نیاز داشتم به او تکیه کنم. میخواستم تنهاییهام رو پر کنه، تو جامعه ای که اگر به سحتی هم فکرم را پیدا کنم باز هم او اجازه ارتباط نمیدهد ،خودش هم  با حرفها و افکارش داره هرروز از من دورتر میشه..خدایا تا کجا قراره پیش بریم؟!

+ نوشته شده در  90/10/23ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سوری  | 

دردها

از آن روزهای خسته کننده دنیاست امروز!انگار هیچوقت نمیخواهد عادت شود این جابجایی، تهران به قم را میگویم.

نمیدانم دردمن کجاست ؟

متوقف شده ام .سالهاست. از وقتی مادرم مرد. پژمردم ولی انقدر خندیدم که هیچکس نفهمید. همه گفتند چه صبری دارد این دختر وسرشان را گرداندند و درگوش هم :عجب بُلهیست.

ومن باز خندیدم که آنها همانطور فکر کنند.

حسودیم میشود به همه انهایی که به دلگرمی پدر یا مادر یا هردو پیشرفت میکنند. من چکار میکنم؟ کسی میداند؟ کجا میروم؟ شوهرم که پیشم مینشیند یا د همه خواسته هایم میفتم که او براورده نکرده است.

خیلی که جلوی خودم را بگیرم دو تایش را میگویم. واو ار من دور میشود. تهران که هستیم میرود پایین یا سر بازی رایانه!

قم که هستیم مثل الان فرار میکند  به مدرسه وکار و....

هیچ کاری برایم جالب نیست.

پروژه هم انجام دادم  که فکر میکردم ارزوی براورده نشده من است و....هیچ بود وهیچ.

تدریس دانشگاه هم بیخود بود. بیهوده وبی هدف !

استخدام هم شدم .انهم بیخود بود.این هفته باید برنامه امسال را بچینیم. حالم از قیافه مدیر ومعاون مدرسه بهم میخورد حتی از همکارهایم.همه یاد گرفته اند دروغ بگویند وزرنگی کنند وپیشرفت .

دروغ میگویند مثل سگ!

دیروز میگوید من اخر تیر کنکور دادم والان فهمیدم ارشد قبول شدم. دروغ میگوید خیلی زرنگ وسیاستمدار است . ده سال است ازدواج کرده و هنوز بچه ندارد. سه روز پیش اقاست وسه روز قم. ماشین را برمیدارد وتنها میاید ومیرود.همان کاری که من پیدا نکردم او پیدا کرده و شرکت هم میرود. ومن اسیر مردی هستم که نمیگذارد اب بدون اجازه اش بخورم.قبل ازدواج با رانندگی من موافقت کرد وحالا که بچه ها بزرگ شده اند اجازه نمیدهد.

از ده تا خواسته من یکی را با منت قبول میکند. حتی خرید دو تا لباس توی خانه.....

نه خانه برایم دلخوشی دارد نه بیرون خانه ! هر چه به خودم تلقین میکنم شوهرسالم دارم  با دوتا بچه دسته گل، بیفایده است.

شاید اگر پدرم بود یا مادرم ،یک ساعت بودن با انها اذیتهای شوهر را قابل تحمل میکرد. اگر برادری داشتم که هرروز داستان جدیدی نداشت...من چرا اینطورم واو چرا انقدر فرق دارد؟!

تغییر کرده یا همینطور بوده ؟چقدر ازش دفاع کردم! مجبور بودم .انها که ازش بد میگفتند یک پاپاسی هم نمیارزند.

زندگی من وبرادرم زمین تا اسمان با هم فرق دارد. او رفت دنبال زندگی خودش و دوسال است که ندیدمش.

واو هرروز ازمن دورتر میشود وبچه هایش ....به خانم جدیدش نزدیک میشوند. دنیا مال ادمهای دروغگو وحیله گر است ،نه من  که دروغ نمیگویم و نه زن اول او که ناشیانه دروغ میگفت. شاید روزی به او بگویم که دنیا مال مانیست.  ....

مارمولک بزرگی در حیاط راه میرود . بچه تون پایینه خانم تو زیرزمین. نگرانش نباشید زیرزمین ما پر از سوسک مرده است. همیشه همینطوره، من با نفرت انتظار کارگر رو میکشم واگر خودم دست تو جیب نکنم باید با نفرت دوبرابر همه جا را بشویم....وقتی هم که کار گر میاید شوهرم لبخند فاتحانه ای میزند که هم او خرج نکرده وهم  خانه تمیز شده. چه اهمیتی دارد که من راضی باشم یا نه!

امروز صبح که گفتم پانزده تومان بده برای کارگر گفت گرانه ،خودم کارگرت میشم . ویک ساعت پیش با تنفر وعصبانیت فقط حیاط را جارو کرد ورفت.

من ماندم با همه غصه ها وتنهاییها ودلزدگیها و.....والبته بدهکاری کاری که او کرده.

این دنیا چه خبر است؟ بیچاره بچه های من ! از یک مادر غمگین ودلخسته چه بچه هایی بار میاید...

مادری که دوست دارد تنهایی غربت را با دوستانش اسان کند و شوهر نمیگذارد...مادری که میخواهد برادر را ببیند وشوهر شرطی میکذارد که او نتواند...

مادری که دوست دارد ماهی دوبار به مزار پدر ومادر سر بزند وشوهر نمیخواهد ..

مادری که از کهنگی وخرابی خانه ووسایلش خسته است وشوهر بیتفاوت...

مادری که دوست دارد لباس کهنه اش را کنار بگذارد ونو بپوشد وشوهر پول نمیدهد...

مادری که ضعیف است وناتوان ،کمک میخواهد برای کار خانه  و شوهر نمیخواهد.....

مادری که نمیخواهد زیر بار زور برود اما شوهر زور میگوید...

دیروز که وارد قم شدیم یکباره یاد همه مشکلاتی افتادم که با رانندگی من حل میشد....واو نگذاشت. پنهانی کلاسهای نظری را رفتم و او فهمید و نگذاشت ادامه دهم...

نه من را سرویس میدهد نه پول اژانس میدهد...

شاید اگر یکی یکدانه نبودم ومادر انطور خودش را به پای من فدا نکرده بود ...اگر همیشه بهترین لباس را نداشتم ...اگرفوق ایسانس بهترین رشته از بهترین دانشگاه را نداشتم ....اگر میتوانستم هر زوری را بشنوم....اگر دلم به عادتهای خاله زنکی خوش بود.....چگونه ؟ با کدام پول ؟ به اعتبار کدام پدر ومادر وخواهر وبرادر......؟

بهترین بودن اشتباه بود. ایکاش مادرم سعی نمیکرد من را بهترین کند وبهترینها را برایم فراهم کند!ای کاش هیچی نبودم .شاید دلم خوش بود به همینها که دارم.

لعنت به این دنیا ! نمیدانم کی تمام میشود؟!

فقط یه چیز خوبه ! قرانی که حفظ کردم . کلاس قران که میرم انگار از دنیا فارغ میشم. ..

  

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

متشکرم

خيلي خوشحال ميشم وقتي میبینم زنهایی هستند که مطالب من رو دوستانه میخوانند و نظر خواهرانه میدهند .

متشکرم.

واقعیتش من این صفحات رو برای زندگی میخوام .اتفاق جدیدی که برایم افتاد خیلی مفصله ولی دلم میخواد اونرو بنویسم واین وبلاگ بمونه تا اگر خدای نا کرده به سن 70 رسیدم اون رو بخونم ودرس بگیرم.

قضیه مربوط میشه به مادر همسرم.

+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سوری  | 

مطالب قدیمی‌تر