<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بنویس سوری...</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com</link>
<description>من یک زن هستم.جدای از همه آنچه کسب کرده ام.. من یک زن هستم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 03 Jul 2013 07:26:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چقدرکار....</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/31</link>
<description>چقدرمازنها کارداریم .چقدرمسئولیت! اداره یک مرد خودش یک دنیا مدیریت وسیاست دارد.بچه ها هرکدامشون توهرمرحله اززندگیشون نیازبه یک مادرهمراه ومدیر وسیاستمداردارند. کارهای دیگرمن روی زمین مونده .چرانمیتونم قبول کنم که کناراین مسئولیتها تدریس کافیه .چرا دست از کارحرفه ای نمیکشم؟ چرا هنوز انقدرازخودم توقع دارم .چرا خودم روموفق نمیدونم. خدایا من چرا ازخودم راضی نمیشم؟ مگه یک زن چقدر توان مسئولیت داره ؟ البته اگر قرارباشه هرکدوم رو ناقص انجام بده مهم نیست ولی من</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 07:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>من مقصرم</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/30</link>
<description>ازدیروز سرم خلوت شده .5-6 تا وبلاگ رو دارم آپ میکنم. دیروزصبج رفتم به مدرسه بچه ها سرزدم. تصمیم گرفتم به این فکرنکنم که اگرماشین زیرپام بود چقدرخوب بود.به خودم گفتم من با آژانس رفت وآمد میکنم. هزینه اش رو هم همسرم میده. ازوقتی رسیدم تلاش کردم نهارروحاضرکنم اما نشد. ازهمسرم خواستم ساندویچ بگیره .امروز که داشت میرفت تا گفتم میخوام برم بیرون گفت ساعت چند زنگ میزنی نهاربگیرم. بهم برخورد وتندجواب دادم که از سرزدن من به مدرسه بچه ها تشکرنکردی ولی حاضرنشدن نهاررو</description>
<pubDate>Sun, 30 Dec 2012 07:20:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>بدبختی یاخوشبختی؟</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/29</link>
<description>سوری مثل خرتوگل مونده! داروندارم روریختم توشهرغریب که ناتوانی همسرم درتامین مسکن جبران کنم ویه خونه زندگی معمولی که حداقل ازمهمان خجالت نکشم برای خودمون فراهم کنم.حالاکه خونه روبه اتمامه حضرت آقا هوس بچه سوم کرده. نمیدونم من بدبختم یا خوشبخت ؟نمیدونم درست وغلط چیه؟ نمیدونم راه درستم کدومه؟ من دوست دارم درس بخونم.دوست دارم پروانه این نظام مهندسی دردگرفته روبگیرم ،دفتربزنم ،شاگردام رو پوشش بدم و...شوهرم به همه اینها میخنده وکارخودش ر ومیکنه.</description>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2012 15:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>له شدم</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/28</link>
<description>دنبال یه راهی میگردم که فکر نکنم. دیروز دوتا قرص خوردم که دیگه تلو تلو میخوردم. باز هم سرزنشم کرد. اصلا چرای قضیه براش مهم نیست.وقتی فکرم داغونه آرزوی عدم میکنم. وفتی نمیتونم حرفم رو بهش بفهمونم،واو تهدیدم میکنه که حق نداری سرکار بری یا جق نداری با کسی رفت و آمد کنی یا هر علاقمندی دیگری که من در ززندگی دارم ازم میگیره وهیچ منطقی هم پشتش نیست یا طبق معمول لزومی نمیبینه که برای من منطق بیاره و......فکرم از کار میفته .از زندگی سیر میشم.او خوب میدونه که محل</description>
<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 08:06:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>دردها</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/27</link>
<description>از آن روزهای خسته کننده دنیاست امروز!انگار هیچوقت نمیخواهد عادت شود این جابجایی، تهران به قم را میگویم. نمیدانم دردمن کجاست ؟ متوقف شده ام .سالهاست. از وقتی مادرم مرد. پژمردم ولی انقدر خندیدم که هیچکس نفهمید. همه گفتند چه صبری دارد این دختر وسرشان را گرداندند و درگوش هم :عجب بُلهیست. ومن باز خندیدم که آنها همانطور فکر کنند. حسودیم میشود به همه انهایی که به دلگرمی پدر یا مادر یا هردو پیشرفت میکنند.</description>
<pubDate>Sun, 18 Sep 2011 16:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>متشکرم</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/26</link>
<description>خيلي خوشحال ميشم وقتي میبینم زنهایی هستند که مطالب من رو دوستانه میخوانند و نظر خواهرانه میدهند . متشکرم. واقعیتش من این صفحات رو برای زندگی میخوام .اتفاق جدیدی که برایم افتاد خیلی مفصله ولی دلم میخواد اونرو بنویسم واین وبلاگ بمونه تا اگر خدای نا کرده به سن 70 رسیدم اون رو بخونم ودرس بگیرم. قضیه مربوط میشه به مادر همسرم.</description>
<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 15:15:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>آخرش...</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/25</link>
<description>تماس گرفتم با دفتر مرجعم . -سلام سوال داشتم -سلام بفرمایید -قراری گذاشته بودم با همسرم قبل از عقد حالا که میخوام اجرا کنم همسرم مخالفت میکنه -چه قراری بوده ؟ - رانندگی - اگر شرط ضمن عقد بوده میتونید انجام بدید اما اگر صحبت قبل از عقد بوده اخلاقا باید انجام دهند ولی واجب نیست -پس منهم میتونم حرفها وقرارهای ان زمانم را عوض کنم. - بله ...ولی اگر در زندگی مشکلی ندارید تلخش نکنید - یا من باید بگذرم که به کام من تلخ میشه یا او باید کوتاه بیاد که به کام او تلخ</description>
<pubDate>Sun, 17 Jul 2011 17:00:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش .....</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/24</link>
<description>بعضی وقتها انقدر غلظت تلخی تو زندگیم بالا میره که حتی نمیتونم آرزوی مرگ کنم.گریه هم بی فایده است . شاید آرزوی عدم تنها راه باشه که اونم بیفایده است. رضا نمیتونه به احساس من توجه کنه. هیچوقت کسی به احساس او توجه نکرده ...تو خانواده او زن فقط یک کارگر بوده که سهمی از دنیای بیرون از مطبخ نداشته .او این ایراد رو میدونه .خودش روز خواستگاری گفت. والبته گفت که نمیخواد مثل پدرش باشه. سعی کرده ولی من خیلی بیشتر از این حرفها به توجه ومحبت احتیاج دارم.</description>
<pubDate>Thu, 14 Jul 2011 14:50:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>سلام آسمان</title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/23</link>
<description>پیامبر رحمت &quot;صلوات الله علیه وآله وسلم&quot; فرمود: &quot;ای مردم در این ماه درهای آسمان به روی شما باز میشود ،پس از خدایتان بخواهید که به روی شما نبندد (آنرا) ودرهای جهنم بسته میگردد پس از خدایتان بخواهید که بر شما نگشاید (آنرا)..</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 15:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://benevissoori.blogfa.com/post/22</link>
<description>توی این شهر ،غریبی خیلی عذابم میده.خصوصا که تلاشهایم برای ارتباط با آدمهایی که فصل مشترکمان غربت بود و مذهب و....به دلیل بسته بودن ارتباطات همسرم بی نتیجه ماند. میگه که من بهت اعتماد دارم اما در عمل انگار میخواد ما رو تو یک دایره بسته که خودش هم در مرکز و هم محیط بر اونه ،نگه داره. تو محیط کار که به همکارها گفتم دلم براتون تنگ میشه ،همه با تعجب نگاه کردند. اینجا همه درگیر کار و خانوادشون هستند. ومن که با تمام شدن فصل درس بیکار میشم و خانواده ای هم اینجا</description>
<pubDate>Thu, 10 Jun 2010 15:12:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>benevissoori</dc:creator>
<guid>benevissoori.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
</channel>
</rss>
