هفته پیش رضا خودش من رو برد به کتابخانه.به تلافی اونروزی که نگذاشت برم.چه خوب شد که با ماشین رفتم. پیدا کردن ورودیش هم نیاز به آشنایی داشت.در راه برگشت رفتیم یه مسجدی که بین نظام آباد و دماوند بود.

بعد از نماز دیدم خانمها نشستند ودارند حبوبات پاک میکنند.بنا بود افطاری بدهند. چقدر دوست داشتم منهم بانی باشم وبین اونها بنشینم وبه یک اسم جدید وبا فراموش کردن تحصیلاتم ،لوبیا پاک کنم.

گفتم بانی نمیخواهید؟

یکیشان که جوانتر بود وهنوز مقنعه سفید نمازش رو درنیاورده بود ،با خنده شیرینی گفت:"اینجاهمه بانیند."

ومن با حسرت خداحافظی کردم و...

مثل همیشه دست خالی ماندم.