باز هم تنهایی !

باز هم فاصله!

چه فایده ای دارد که من بگویم و تو سکوت کنی

فقط دورتر میشویم .

هر چه فکر میکنم همیشه یکی بود بین ما..

مادرت ، بچه ها ،خستگیها...من واقعا  خسته ام

تو میخواهی به مادرت خدمت کنی ولی زحمتش مال منه.

خسته شدم.

دلم میخواد یکبار هم خودمان بریم سفر ، چهارتایی .من کنار توبنشینم .برای گفتن هر حرفی ملاحظه او را نکنم.

چرا منو لای منگنه میذاری که عصبانی بشم بعد تو ومادرت قیافه مظلوم بگیرین؟

من این حرفها رو به کی بگم؟

همه مشکلاتی که منو توبا هم داریم سر هر موضوع یه طرف ، این داستان هم یه طرف.

از اون شش تای دیگه حالم بهم میخوره که بیتفاوتند و پرتوقع.

خدا لعنت کنه هر چی ادم نمک نشناسه

به خدا انصاف نیست من با دو تا بچه کوچک وکار بیرون ،جور اونا رو بکشم.

همشون سن مادر منند با بچه های سن من که تو خونن و مجرد.

خدایا من چه کنم؟

کمکم کن نگذارم بهم ظلم بشه.