باز همون نمایش قبلی!
تا من رفتم پایین ،شروع کردند که :مامان بیاید با ما بریم ،اینا که دارن میرن...
واون کسی که باید با من یکی باشه ،گفت "نه ، مامان با ما میاد."
خیلی راحت...
انگار نه انگار که اونهمه حرف زده بودیم. من گفتم که بار من رو زیادتر نکن. شما هفت تا بچه تنی هستید که همه سن مادر منند وبچه کوچک ندارند.
اونا من رو انتخاب کردند برای اینکه پدر ومادری نیست که بگوید چرا با دختر ما اینچنین میکنید.
انگار نه انگار ....
یعنی تو برای من مهم نیستی ،مهم مادرم وخانواده منه.
از همشون ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۲۵ ساعت ۹ ب.ظ توسط سوری
|