وقتی اوردنش توی حیاط نفهمیدم  چطوری دویدم بالای سرش!پابرهنه،سراسیمه...همه امدند ،صدای ناله وزاری بلند بود.همه دیر رسیده بودند!قصه طاهره تمام شده بود و صفحه آخر ،خونین...

نشستم بالای سرش ،چکار باید میکردم. بار اولی بود که بالای سر جنازه  عزیزترینم مینشستم،میخواستم سر کفن رو باز کنم وببینمش ،دلم تنگ شده بود ،نگذاشتند.کی بود ،زن عمو یا خاله ؟ یادم نیست. همه گریه میکردند ،ولی من نمیتونستم.نازش میکردم. کسی صدای من رو نمیشنید که میگفتم :"هیس ،خوابیده ..".

یاد نداشتم که انقدر راحت وعمیق خوابیده باشه....

پسرخاله ام اومد واجازه گرفت که مامان رو ببره..مردم منتظر بودند..ای کاش مردم نبودند،ای کاش من بودم ومامان...مثل همیشه که با هم تنها بودیم.نمیتونستم بهشون بگم مزاحم نشید .شماها که هیچوقت نبودید ،الان هم نباشید.

من چی گفتم ،یادم نیست ولی یکدفعه دیدم مامان رو بلند کردند،دستهام رو دراز کردم ،نگاهم خشکید،دستهام سرد شد.مامان رفت.عجله داشت ،خسته بود.شاید پدرجون بهش گفته بود زودتر بیاد.

مامان رفت.دویدم ،پابرهنه..اما مامان مثل همیشه تندتر از من میرفت.وقتی توی خیابان با هم راه میرفتیم ،همیشه من عقب میموندم وغر میزدم که چرا تند میری!

نمیدونستم که خیلی زود روزهایی میرسه که بادیدن مادر ودختری در خیابان باید با حسرت نگاه کنم و..