توی این شهر ،غریبی خیلی عذابم میده.خصوصا که تلاشهایم برای ارتباط با آدمهایی که فصل مشترکمان غربت بود و مذهب و....به دلیل بسته بودن ارتباطات همسرم بی نتیجه ماند.
میگه که من بهت اعتماد دارم اما در عمل انگار میخواد ما رو تو یک دایره بسته که خودش هم در مرکز و هم محیط بر اونه ،نگه داره.
تو محیط کار که به همکارها گفتم دلم براتون تنگ میشه ،همه با تعجب نگاه کردند. اینجا همه درگیر کار و خانوادشون هستند. ومن که با تمام شدن فصل درس بیکار میشم و خانواده ای هم اینجا ندارم وبرای ارتباط با ادمها باید همه رو از گزینش همسرم بگذرونم.....احساس کمبود میکنم...احساس تنهایی وغربت.........
گیر کردم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ ساعت ۶ ب.ظ توسط سوری
|