بعضی وقتها انقدر غلظت تلخی تو زندگیم بالا میره که حتی نمیتونم آرزوی مرگ کنم.گریه هم بی فایده است . شاید آرزوی عدم تنها راه باشه که اونم بیفایده است. رضا نمیتونه به احساس من توجه کنه. هیچوقت کسی به احساس او توجه نکرده ...تو خانواده او زن فقط یک کارگر بوده که سهمی از دنیای بیرون از مطبخ نداشته .او این ایراد رو میدونه .خودش روز خواستگاری گفت. والبته گفت که نمیخواد مثل پدرش باشه. سعی کرده ولی من خیلی بیشتر از این حرفها به توجه ومحبت احتیاج دارم. حتی وقتی من به او توجه میکنم که کمی از سردی رابطه کم کنم او خودش رو عقب میکشه و احساسش رو پنهان میکنه. با همه تفاوتهایی که داریم وهمه انچه ازش میخوام واو نداره و نمیخواد داشته باشه،ته دلم دوستش دارم اینبار هم اون با یک شب نزدیکی به خیال خودش کار رو تمام میکنه ولی من نمیخوام تو این قضیه سوری قبلی باشم. از وقتی تهران نبود وکلاس رانندگی رفتن من رو فهمید و تلفن پشت تلفن که راضی نیستم به ولله.... ده بار پشیمان شدم که ولش کن اینم به جهنم .بدون رضایت او کاری نکن...اما او خودش قبل ازدواج رانندگی من رو پذیرفت. حالا حرفش رو عوض کرده ....برای من خیلی بده که با فوق و استادی و کار و...... تو این جامعه مزخرف گواهینامه نداشته باشم. چکار کنم خدا....پشتم میلزه از حرفهاش از راضی نبودنش ......خسته ام از حکم کردن هاش که حتی پنج دقیقه نمیشه در موردش با اون حرف بزنم. خسته ام از کوتاه اومدن......نه دوست ندارم مثل مردهای دیگه سیب زمینی وبی رگ باشه ولی این وضعیت امنیتی اطلاعاتی ومدام چک شدن واجازه گرفتن ..... خسته ام خسته.... دیروز که رفته بودم پیش دکتر ،همون که رضا اصلا ازش خوشش نمیاد و دوسالی نگذاشت پیشش برم تا به این روز افتادم تا شنید وقت حج واجب من شده ،کلی از حج خودش تعریف کرد. چه تعریفی.... گفتم خدایا اخرش امسال این دکتر میرن بهشت ومن که انقدر زحمت دین کشیدم با این اذیتهای رضا میرم ته جهنم. خدایا خوب مارو بی صاحب ول کردی ها....من این دردهام رو به کی بگم که درست راهنماییم کنه ؟