له شدم
دنبال یه راهی میگردم که فکر نکنم. دیروز دوتا قرص خوردم که دیگه تلو تلو میخوردم. باز هم سرزنشم کرد. اصلا چرای قضیه براش مهم نیست.وقتی فکرم داغونه آرزوی عدم میکنم. وفتی نمیتونم حرفم رو بهش بفهمونم،واو تهدیدم میکنه که حق نداری سرکار بری یا جق نداری با کسی رفت و آمد کنی یا هر علاقمندی دیگری که من در ززندگی دارم ازم میگیره وهیچ منطقی هم پشتش نیست یا طبق معمول لزومی نمیبینه که برای من منطق بیاره و......فکرم از کار میفته .از زندگی سیر میشم.او خوب میدونه که محل کار من در شان من ودر توان من ومورد علاقه من نیست.خوب یادشه که او ازمن خواست برای کمک به خونه این کار روبکنم. بارها بهش گفتم من فقط به درس خواندن وپژوهش علاقه دارم.براش مهم نیست .میگه تو ظرفیتش رو نداری.
دقیقا وقتی به این نتیجه میرسه که در یک مورد خاص مثل خودش زیر حرفم بزنم. وقتی دنبال حقم باشم.
درست میگه .وقتی زحمت مضاعف میکشم ،وقتی شبها به فکرنهار فرداهستم یا لباسهای که باید شسته شه وخشک واتو...وقتی اجازه رانندگی ندارم وباید خودم بیشتر هزینه های رفت وآمد هفته ام رو دربیارم....وقتی خودم باید به فکر درد مسکن باشم....وقتی در امور تربیتی بچه ها او فقط حکم میدهد بیتوجه به اثرات تربیتی ومن باید هم تاثیر خطاهای او را از بین ببرم هم اورا بازبان خوش از خشکی و صدور دستور به فکر وتدبیر برای آموزش وپرورش دینی وغیر دینی بچه ها برسونم، وقتی نیازهای ماد ی من وبچه ها ماهها درصف میمانند و آخر هم خودم....نیازهای روحی من که هیچ!
حداقل این حق رو دارم که وقتی صبح روز قرار زیر حرفش میزند عصبانی بشم ومقابله به مثل کنم تابدی کارش را بفهمد.
اما او در مقابل موضع گرفت وبیرون رفتن رو ممنوع کرد ووقتی فهمید درجلسه مادران برای پسرمون شرکت کردم ،گفت به خدا واگذارت کردم ونفرینت کردم. یعنی فقط من مهم بودم نه بچه.
چی بگم؟ ای کاش مادری بود یا پدری یا حداقل دااش ایران بود. میرفتم.شاید بعد ازسالها برام یه کادو میگرفت و شاید از دلم در میاورد. ولی او همیشه متوقع وطلبکاره.
از صبح تا حالا هم که در حال گریه ونماز ودعاهستم وروحم تعطیله، فقط نگران نهاره. مدام بچه ها رو میفرسته که مامان نهار دیر شد
حالا من باید بزرگ باشم تا مردی که ده سال ازمن بزرگتره ...بزرگ کنم.سخته،من نیاز داشتم به او تکیه کنم. میخواستم تنهاییهام رو پر کنه، تو جامعه ای که اگر به سحتی هم فکرم را پیدا کنم باز هم او اجازه ارتباط نمیدهد ،خودش هم با حرفها و افکارش داره هرروز از من دورتر میشه..خدایا تا کجا قراره پیش بریم؟!