سوری مثل خرتوگل مونده!

داروندارم روریختم توشهرغریب که ناتوانی همسرم درتامین مسکن جبران کنم ویه خونه زندگی معمولی که حداقل ازمهمان خجالت نکشم برای خودمون فراهم کنم.حالاکه خونه روبه اتمامه حضرت آقا هوس بچه سوم کرده.

نمیدونم من بدبختم یا خوشبخت ؟نمیدونم درست وغلط چیه؟ نمیدونم راه درستم کدومه؟

من دوست دارم درس بخونم.دوست دارم پروانه این نظام مهندسی دردگرفته روبگیرم ،دفتربزنم ،شاگردام رو پوشش بدم و...شوهرم به همه اینها میخنده وکارخودش ر ومیکنه.

بعضی وقتها ازاین  نوع حرف زدن بدم میاد. فقط بدیهای همسرم رو میبینم.مرد یعنی چی ؟ یعنی اونی که من میخوام؟من تعریف میکنم؟من تایید میکنم؟

چه چندش آور! یک موجود منفعل وبی شخصیت !منکه اینطوری دوست ندارم .پس چرا دربرابرش می ایستم؟زندگی یعنی چی؟ چرا من زندگی بلدنیستم؟!من یادگرفتم درس بخونم ،زیاد!یادگرفتم نماربخونم با دقت،روزه ،حجاب،کارکنم،بچه دارشم ،تربیت کنم...

ما انگارهنوز زندگی بلدنیستم.چه فاجعه ای!