چقدر زود دلم برای این دفتر تنگ میشود.

امروز آخرین روز دوره شنا بود.

 با عاطفه جون وبچه ها خدا حافظی کردم وبرای ماه مبارک التماس دعا گفتم.

همه توی این کلاس با هم مهربان بودند.

البته مثل همیشه این من بودم که اول همه سراغ دیگران میرفتم ومیگفتم ومیخندیدم.

بقیه هم تا میتوانستند به هم کمک میکردند ولبخند میزدند.

زهره ومریم دوتا خواهر بودند. مریم دبیر بود ومتولد 48. زهره هم یکسال از من بزرگتر بود.

یک مریم دیگر هم بود که بعد از 5 سال هنوز بچه نداشت. همسرش دیر به خانه میآمد .او گله ای نکرد ولی بعضی روزها دلش بد جور گرفته بود.

عاطفه جون هم بچه نداشت. گاهی در گوشه ای خلوت میکرد وفکر میکرد.

نمیدونم ولی برای همه انهایی که  با تولد بچه امید به زندگیشون برمیگرده ورنگ خوشبختی رو میبینند دعا میکنم.

نیلوفر،مهسا،المیرا،طیبه و...همه را دوست داشتم.