ماه رمضان من!
ماه رمضان که میرسه واقعا احساس شادی میکنم. هرچند برنامه زندگیم کلا بهم میریزه .
معمولا بعداز ظهرها احساس میکنم سرم سوت میکشه.بچه ها به من اجازه خواب نمیدن. توی این هشت روز شاید یکبار بعد از ظهر خوابیده باشم.البته صبح تا حدود نه میخوابم.
ولی رضا برنامه خودش رو داره .شبها تادیر وقت بیداره.زودتر از ۱۲ نمیخوابه. سحرها نیم ساعتی زودتر از من بیدار میشه .بعد از نماز دیرتر از من میخوابه و اجازه نمیده خواب بعد از ظهرش ترک شه.
من دوست دارم توی این ماه همه دعوتها رو قبول کنم. اما رضا نه.اصلا دوست نداره ازخونه بیرون بره. سالهای اول خیلی سخت بود. همه فکر میکردند چرا رضا دعوتشون رو رد میکنه. حالا بهتر شده. گاهی میپذیره. منهم خیلی اصرار نمیکنم.
در مقابل حاضره بعضی شبها خودش افطاری رو آماده کنه.
نمیدونم شاید بخاطر اینکه توی پر قو بزرگ شدم و مرکز توجه مادرم (خدابیامرز) بودم خیلی بیش از اینها توقع توجه رضا رو دارم.البته رضا از خانواده ایست که خیلی کم اهل نشون دادن محبت هستند.
کنار اومدن با این مشکل هم برای من که مامانه بهم یاد داده بود همه رو ببوسم وپسوند "جون" از دهنم نیفته و....بعد از گذشت ۸سال اسانتر شده.
رضاهروقت کسل میشم فکر میکنه نیاز جنسی دارم.ولی محبت و توجه به روح لطیف زن ،موضوع مهمتریست.
موضوعی که شاید ما زنها هم فراموشش کردیم.
سرم خالیه ودلم ضعف میره. بچه ها مشغول تلویزیون هستند ورضا در خواب ناز.