گاهی احساس میکنم چقدر تنها هستم.چقدر دوست داشتم ساعتی با پدرم یا مادرم خلوت میکردم واونها بهم درس زندگی میدادند.

مثلا پدرم توی حیاط خونه یک باغچه پر از گل وگیاه داشت.

من به بهانه دیدن باغچه پیشش میرفتم وکم کم سر صحبت رو باز میکردم.

 واو در حالیکه به گلهاش میرسید راه وچاه رو بهم نشون میداد.

ومادرم دیگه تنها نبود.

وقتیی از خونشون بیرون میومدم غصه نمیخوردم که حالا مامان چکار میکنه؟

الان هم غصه نمیخورم ،چون دیگه پیش همند.

دیگه مامان تنها نیست با انگ بیوه جوان بی شوهر....